زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست.. یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک.. یک نفر همدم خوشبختیها.. یک نفر همسفر سختیها چشم تا باز کنیم عمر ما میگذرد.. ما همه همسفریم شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنان که دلت را شکستند.

غزل از وحشی بافقی

غزل 98

اسير جلوه هر حسن عشقبازي هست
ميان هر دو حقيقت نياز و نازي هست
ز هر دري كه نهد حسن پاي ناز برون
بر آستانه آن در سر نيازي هست
اگر مكلف عشقي سر نياز بنه
كه هر كه هست به كيش خودش نمازي هست
چو نيك در نگري عشق ما مجازي نيست
حقيقتي پس هر پرده مجازي هست
ميان عاشق و معشوق كي دويي گنجد
برو برو كه تو پنداري امتيازي هست
وداع خويش كن اول اگر رفيق مني
كه اين رهي است خطرناك و تركتازي هست
نه احتراز از آن جانب است همواره
گهي ز جانب وحشي هم احترازي هست

غزل از وحشی بافقی

غزل 97

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
طاقت و صبر مرا حوصله‌ی خواری هست
با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد
کز من و جان منش نیز مددکاری هست
می‌خرم مایه هر شکوه به سد شکر ز تو
من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست
گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند
آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست
ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گل
ورنه در شهر بسی لعبت بازاری هست
شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی
که درازست شب حسرت و بیداری هست

غزل از وحشی بافقی

غزل 74

كو چنان ياري كه داند قدر اهل درد چيست
چيست عشق و كيست مرد عشق و درد مرد چيست
گلشن حسني ولي بر آه سرد ما مخند
آه اگر يابي كه تاثير هواي سرد چيست
اي كه مي گويي نداري شاهدي بر درد عشق
جان غم پرورد و آه سرد و روي زرد چيست
آنكه مي پرسد نشان راحت و لذت ز ما
كاش پرسد اول اين معني كه خواب و خورد چيست
گر نه عاشق صبر مي دارد به تنهايي ز دوست
آنچه مي گويند از مجنون تنها گرد چيست
وحشي از پي گر نبودي آن سوار تند را
مي رسي باز از كجا وين چهره پر گرد چيست

غزل ازوحشی بافقی

غزل 61

از تو همين تواضع عامي مرا بس است
در هفته اي جواب سلامي مرا بس است
ني صدر وصل خواهم و ني پيشگاه قرب
همراهي تو يك دو سه گامي مرا بس است
بيهوده گرد عرصه جولانگه توام
گاهي كرشمه اي و خرامي مرا بس است
حمخانه اي نمي طلبم از شراب وصل
يك قطره بازمانده جامي مرا بس است
وحشي مگو ، بگو سگ كو ، بلكه خاك راه
يعني ز تو نوازش مامي مرا بس است

غزل از وحشی بافقی

غزل 32


مژده وصل تو ام ساخته بي تاب امشب
نيست از شادي ديدار مرا خواب امشب
گريه بس كرده ام اي جغد ، نشين فارغ بال
كه خطر نيست در اين خانه ز سيلاب امشب
دورم از خاك در يار و به مردن نزديك
چون كنم چاره من چيست در اين باب امشب
بس كه در مجلس ما رفت سخن ز آتش شوق
نفسي گرم نشد ديده احباب امشب
شمعسان پر گهر اشك كناري دارم
وحشي از دوري آن گوهر سيراب امشب

غزل از وحشی بافقی

غزل 1

آه تا كي ز سفر باز نيايي بازآ
اشتياق تو مرا سوخت كجايي بازآ
شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد
گر همان بر سر خونريزي مايي بازآ
كرده اي عهد كه بازآيي و مارا بكشي
وقت آن است كه لطفي بنمايي باز آ
رفتي و باز نمي آيي و من بي تو به جان
جان من اين همه بي رحم چرايي باز آ
وحشي از جرم همين كز سر آن كو رفتي
گرچه مستوجب صد گونه جفايي بازآ

رباعی

نمونه هایی از رباعی:

جز من اگرت عاشق شیداست بگو ----- ور میل دلت به جانت ماست بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو ----- گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو

(مولوی)

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است ---- گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی ---- کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

(خیام)
تصویر

غزل عراقی

نمونه ای از غزل عراقی:

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

غزل حافظ

نمونه ای از غزل حافظ:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

چرا


تصویر

غزل سعدی

نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
تصویر

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

بهانه


تصویر